تبلیغات
Hot fiction - شعری از قیصر امین پور Hot Fiction

داستان داغ | Hot Fiction

  • بازدید امروز وبلاگ : 
  • بازدید دیروز وبلاگ : 
  • بازدید این ماه وبلاگ : 
  • بازدید ماه قبل وبلاگ : 
  • بازدید کل وبلاگ : 
  • تعداد کل مطالب : 
  • تعداد کل نویسندگان : 
زنده یاد قیصر امین پور

صبح یک روز سرد پائیزی - روزی از روز های اول سال 

بچه ها در کلاس جنگل سبز - جمع بودند دور هم خوشحال 

بچه ها غرق گفتگو بودند - بازهم در کلاس غوغا بود 

هریکی برگ کوچکی در دست! - باز انگار زنگ انشاء بود


تا معلم ز گرد راه رسید - گفت با چهره ای پر از خنده 

باز موضوع تازه ای داریم - آرزوی شما در آینده 

شبنم از روی برگ گل برخواست - گفت میخواهم آفتاب شوم 

ذره ذره به آسمان بروم - ابر باشم دوباره آب شوم 

دانه آرام بر زمین غلتید - رفت و انشای کوچکش را خواند 

گفت باغی بزرگ خواهم شد - تا ابد سبز سبز خواهم ماند 

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم - مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ - گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم - فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم - در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: - کاش با باد رهسپار شوم 

تا افق های دور کوچ کنم - باز پیغمبر بهار شوم 

جوجه های کبوتران گفتند: - کاش میشد کنار هم باشیم 

توی گلدسته های یک گنبد - روز و شب زایر حرم باشیم 

زنگ تفریح را که زنجره زد - باز هم در کلاس غوغا شد

هریک از بچه ها بسویی رفت - ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: - آرزوهایتان چه رنگین است 

کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست


تاریخ : جمعه 2 مهر 1395  |  ساعت : 05:59  |  نویسنده : mahdi - & - zahra  |  نظرات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر