تبلیغات
Hot fiction - ممکن است! Hot Fiction

داستان داغ | Hot Fiction

  • بازدید امروز وبلاگ : 
  • بازدید دیروز وبلاگ : 
  • بازدید این ماه وبلاگ : 
  • بازدید ماه قبل وبلاگ : 
  • بازدید کل وبلاگ : 
  • تعداد کل مطالب : 
  • تعداد کل نویسندگان : 

كشاورزی بود كه تنها یك اسب برای كشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار كرد.


همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی!


او پاسخ داد: ممكن است.


روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی!


او گفت: ممكن است.



پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شكست.


همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری.


او پاسخ داد: ممكن است.


فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.


همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی !


او گفت: ممكن است.


و این داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگی ادامه دارد...


اثر آنتونی رابینز


تاریخ : جمعه 2 مهر 1395  |  ساعت : 12:55  |  نویسنده : mahdi - & - zahra  |  نظرات
چهارشنبه 18 مرداد 1396 16:53 pricklynugget597.snack.ws گفته :

What's up to all, as I am truly keen of reading this website's post to be updated
daily. It consists of fastidious information.
http://pricklynugget597.snack.ws
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر