تبلیغات
Hot fiction - وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری‌ Hot Fiction

داستان داغ | Hot Fiction

  • بازدید امروز وبلاگ : 
  • بازدید دیروز وبلاگ : 
  • بازدید این ماه وبلاگ : 
  • بازدید ماه قبل وبلاگ : 
  • بازدید کل وبلاگ : 
  • تعداد کل مطالب : 
  • تعداد کل نویسندگان : 
پسرك‌ بی‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تیركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بی‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكی‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هایش‌ شكست‌ و تنش‌ خونی‌ شد. پرنده‌ می‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...


اما پیش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازی‌ را به‌ پسرك‌ گفت تا دیگر هرگز هیچ‌ چیزی‌ را نیازارد.


پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هایش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پیام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ می‌دانستی‌ كه‌ زنجیر بلندی‌ است‌ زندگی، كه‌ یك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و یك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. یك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و یك‌ حلقه‌ سنگ‌ریزه. حلقه‌ای‌ ماه‌ و حلقه‌ای‌ خورشید.

و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌ای‌ دیگر است. و هر حلقه‌ پاره‌ای‌ از زنجیر؛ و كیست‌ كه‌ در این‌ حلقه‌ نباشد و چیست‌ كه‌ در این‌ زنجیر نگنجد؟!

و وای‌ اگر شاخه‌ای‌ را بشكنی، خورشید خواهد گریست. وای‌ اگر سنگ‌ریزه‌ای‌ را ندیده‌ بگیری، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری، انسانی‌ خواهد مرد.

زیرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره‌ كردی.

پرنده‌ این‌ را گفت‌ و جان‌ داد.

و پسرك‌ آن‌قدر گریست‌ تا عارف‌ شد.


تاریخ : پنجشنبه 1 مهر 1395  |  ساعت : 11:01  |  نویسنده : mahdi - & - zahra  |  نظرات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر